X
تبلیغات
2همدل بی دل

2همدل بی دل

هنوز دست وپای شاخه ها توی برف ویخ گیر بود که <<بهار>> از راه رسید...

پنجره های غبار گرفته،جایی را نمی دیدندوروی سیم های برق،هیچ چلچله ای تاب نمی خورد.

بنفشه ها وبیدمشک ها هم یادشا رفته بود که باید به استقبال بهار بروند.

بهار،باید کاری میکرد تا خواب از سر زمین بپرد وخورشید،پررنگ تر بخندد.

اول رفت سراغ کوه...وکلاه برفی اش را کشید؛آ« قدر کشید تا نخ کش شد و وارفت.

کوه عطسه ای کرد وبیدار شد،باصدای عطسه اش،سنگها تکانی خوردند ویخ ها آب شدند وصدا یپای ود در همه جا پیچید.

زمین،نخ قاصدک هایش را کشید وآنها را مثل باد بادک،هوا کرد.

باد،برف ها را جارو کرد ورفت تا پرستو ها به لانه برگردند.

بهار وخورشید دست هم را گرفته بودند وتوی شهر قدم میزدنند.

دل بهار برای بچه ها وخنده هایشان تنگ شد...برای عید وسفره هفت سین...برای دعای<<یا محول الاحول>>...برای تماشای ماهی کوچک وقرمز توی تنگ.

دل تو برای چه کسی...برای چه چیزی تنگ شده است؟

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 11:44  توسط ستاره  | 

2همدم

داستان اموزنده

روستایی بود دور افتاده که مرد ساده دل وبی سوادی در ان سکونت

داشتند.مردی شیاد از ساده لوحی انه استفاده کرده وبر انها به نوعی

حکومت میکرد.برحسب اتفاق گذر یک معلم به ان روستا افتاد ومتوجه

دغلکاری های شیاد شد واورا نصیحت کرد که از اغفال مردم دست بردارد

وگرنه او را رسوا میکند.امامرد شیاد نیذیرفت

 

بعداز اتمام حجت معلم بامردم روستا از فریبکار ی های شیاد سخن گفت

ونسبت به حقه های او هشدار داد.بعد از کلی مشاجره بین معام وشیاد

قرار براین شدکه فردا در میدان شهر معلم ومرد شیاد مسابقه بدهند تا

معلوم شود کدامیک باسواد وکدامیک بی سواد هستند.

در روز موعود همه ی مردم روستا در میدان ده گرد امده بودند تا ببینند اخر

کار چه می شود.

شیاد به معلم گفت:بنویس(مار)

معلم نوشت:مار

نوبت شیاد که رسید شکل مار را روی خاک کشید!

وبه مردم گفت شما خود قضاوت کنید کدامیک از اینها مار است؟

مردم که سواد نداشتند متوجه ی نوشته ی مار نشدند اما همه شکل مار را

شناختند وبه جان معلم افتادند تا می توانستند او را کتک زدند واز روستا

بیرون راندند

نتیجه ی اخلاقی:

اگر می خواهیم بر دیگران تاثیر بگذاریم یا انها را با خود همراه کنم بهتر است

با زبان و رویکرد ونگرش خود انها با انها سخن گفته ورفتار کنیم.

همیشه نمی توانیم بااصول و چارچوب فکری خود دیگران را مدیریت کنیم

باید افکار ومقاصد خود را به زبان فرهنگ ونگرش واعتقادات واداب ورسوم

ییشینه ی انها ترجمه کرد وبه انها داد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 12:6  توسط ستاره  | 

می توان نوشت

می توان نوشت  از همه ی ان دلهای گرفته ای که نمی توان در انهاشادی

رازنده کرد

می توان نوشت  از همه ی ان اشک هایی که نمی توان مانع جاری شدن

انها برچهره ها شد

می توان نوشت  از همه ی ان بغضهایی که حتی نمی توان باعث شکسته

شدن انها در گلوهاشد

می توان نوشت  از همه ی ان چیزهایی که نمی توان تغییری درانهاایجادکرد

 

چقدر بداست این توانایی وجقدر بدتر است این تاتوانی وچه حاصلی دارداین

نوشته ها!!؟؟

 

 

من همچنان تنهای تنهایم.....

یه روز بهم گفت:میخوام باهات دوست بشم.اخه من اینجاخیلی تنهام....

بهش لبخندزدم وگفتم:اره میدونم فکرخوبیه منم خیلی تنهام.....

یه روز دیگه بهم گفت:میخوام تا ابد باهات بمونم اخه میدونی من ایتجا خیلی

تنهام......

بهش لبخند زدم وگفتم:اره میدونم فکرخوبیه منم خیلی تنهام......

یه روز دیگه بهم گفت:میخوام برم یه جای دور!که هیچ مزاحمی نباشه.وقتی

همه چیز حل شد توهم بیا اونجا اخه میدونی من اونجاخیلی تنهام......

بهش لبخند زدم وگفتم:اره میدونم فکرخوبیه منم خیلی تنهام......

یه روز تو نامه برام نوشت:من اینجایه دوست ییدا کردم.اخه میدونی من

اینجاخیلی تنهام......

براش یه لبخند کشیدم وزیرش نوشتم:اره میدونم فکر خوبیه منم خیلی

تنهام......

یه روز دیگه تو نامه برام نوشت:من قراره با این دوستم تا ابد زندگی کنم.اخه

میدونی من اینجا خیلی تنهام.......

براش یه لبخند کشیدم وزیرش نوشتم:اره میدونم فکر خوبیه منم اینجا خیلی

تنهام......

حالا اون دیگه تنها نیست و از این بابت خوشحالم.چیزی که بیشتراز این

خوشحالم میکنه اینکه:هنوز نمیدونه من تنهای تنهام......

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 11:32  توسط ستاره  | 

برای دلتنگیم هیچ بهانه ای ندارم .برای دل تنگم هم هیچ بهانه ای ندارم...خدایاخودت خوب میدونی که وقتی بی تابم چقدربی حوصله میشم...حوصله ی هیچ کاریو ندارم.

خدایا.معبودم

گناهانم بسیارندبگوچگونه نگاه یرمهرت براین بنده ی رو سیاه بازمیگردد؟خوب میدانم چقدردورم ازدرگاه تو ولی بازهم باتمام گستاخی بر این درمیکوبم.هرگاه تنهاماندم روسیاه ترازهمیشه شکستم برهردری کوبیدم باز که نشدهیچ....چراغ نیم سوز دستم راهم گرفتند.جزدرگاه تو......که هربارروسیاه تربراین درکوبیدم اغوشت رایرمهرترازهمیشه برروی من گشودی.       معبودم ازگناهانم درگذرمن ازنفرین دل بندهایت میترسم  

خدایاتوخیلی بزرگی ومن خیلی کوچک                                        جالب ا ینجاست...........که توبااین بزرگیت مرابه این کوچکی هیچگاه ازیادنمیبری!   امامن بااین کوچکیم تورابه این بزرگی گاهی ازیادمیبرم!!!     خدایاکمکم کن که هیچگاه ازیادت غافل نشوم .

مادر

تقدیم به  مادرم  که  سرودن ازعشق بدون اون هدر دادن واژه است وبس.

....از تونوشتن قلمی توانا طلب میکند که مراتوان ان نیست توبزرگترازانی که

 قلم شکسته چون منی یارای صعود به بارگاه اسمانیت راداشته باشد.

چه کنم که توان بیان حق شناسی سزاوارانه ات راندارم

.اندیشه قاصرم وقلمم ناتوان ترازانیست که بتواندفرشته ای چون

تورابستاید.

یابه ادای تکلیف چشمه ای ازدریای والامقامت رابشاید    مادر 

چه کنم که توشه ای بیش ازاین درچنته ندارم یس سخاوتمندانه همین

دلوازه های نارسم رابیدیر وهمای سعادت ستایشت را برشانه های لرزانم بنشان   مادر

گفتن ازکسی که مدار روح انگیزترین گل واژه ها در زیباترین نوشته ها

وسرودهاوشعرهاوقصه هاو......وحتی سخن وری وتمام هنر های عالم

برمحور خورشید است چه سخت می باید.

به راستی چگونه می توان از عالم ادم سخن گفت اما از سمبل همه ی

زیبای هایش یعنی توروی برتافت   مادر

تنهانه به خاطربهشتی که به زیریای توست.نه به خاطرنسلی که زاده ی

توست.نه به خاطرلالایی های دلنوازت.نه به خاطرسرشت مهراگینی وعشق

ورزیت.نه به خاطرقلب یاک بازت وزیبایی نازکی خیالت ویاتردی روح

دلنوارت.نه به خاطرخونواره ی چشمان اشکبارت.نه به

خاطر......تورامیستایم !نه!بلکه مغرورانه منتت رامیکشم. دوستت دارم

وبرتومی بالم   مادر

می خواهمئ بدانی که بهار ارزوهیم به کرم میزبانی کریم تو گل افشانی

می شود.و رزق و روزیم از برکت دعای خلوت تو رونق می گیرد.

کاش

 می توانستم به خون خود قطره قطره بگریم تاسرسیردگی ام را به خود باور

کنی.وسبزی همه ی عمرم رافدای یک تار مویت کنم        مادر

کاش نقاب سینه ام را میشکافتی وبه قلبم که از خون دل توست می

رسیدی ودر واقعیت کوچک من حقیقت بزرگ خود رامی یافتی    مادر     

کاش عمود کمرم می شکست تاعصای کج شمشاد قامت خمیده ات باشم    مادر

و ای کاش...........

 

ای مادر ای سایه ی الطاف خدا

ای سراسر همه مهر

ای دل انگیزترین معنی عشق

ای که یادت همه ارامش من

ای وجودت همه خواهش من

تونمایانگرالطاف خدایی مادر

مروه وحج وصفایی مادر

زیریای توبهشت است بهشت

بازهم طفل توام

هرچه که کردم

چه زیبا وچه زشت

دست توگرمترین گرمی مهر

مهرتویاکترین معنی عشق

نفست رایحه ی ریحان است

دیدن روی نکویت مادر

همه درد مرا درمان است

وردزیرلب توذکردعاست

خانه بابودن توبهترین باغ دل انگیزخداست

 

یاکترازهمه یاکی های

خوبترازهمه خوبیهایی

باصفاترازهمه دنیایی

مادرم

مادرخوبم بخدا

دفترعمر مرا

توچوشیرازه ی هستی   هستی

توسزاوار چه هستی؟

همه چیز

من چه دارم که تورازیید

هیچ

سایه لطف خدایی مادر

معنی عشق ووفایی مادر

شعرمن درخورتفسیرت نیست

اوج مهری وصفایی مادر

معنی   مادر

وقتی خیس از زیر باران امدم

برادرم گفت:چرا چتری باخودت نبردی؟

خواهرم گفت:چرا تا بند امدن باران صبرنکردی؟

یدرم باعصبانیت گفت:تنها وقتی سرماخوردی متوجه خواهی شد.

مادرم در حالیکه موهای مرا خشک میکرد گفت:ای باران لعنتی!  

اینست معنی مادر 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 16:59  توسط ستاره  | 

وای باران،باران

شیشه پنجره را باران شست.ازدل من اماچه کسی نقش توراخواهد شست.اسمان سربی رنگ من

درون قفس سرد اتاقم دلتنگ میپرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران،باران

پرمرغان نگاهم راشست خواب رویای فراموشی هاست،خواب را دریاببم که درآن دولت

خاموشی هاست

من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم وندایی که به من می گوید:گرچه شب تاریک

است دل قوی دار وسحر نزدیک است.در میان من وتو فاصله هاست.گاه می اندیشم می توانی تو

به لبخندی این فاصله را برداری،تو توانایی بخشش داری.دست های تو توانایی آن رادارد که مرا

زندگانی بخشد.

چشم های تو به من آرامش می بخشدوتو چون مصرع شعری زیباسطر برجسته ای از زندگی من

هستی.دفتر عمرمرا باوجودتو شکوهی دیگر،رونقی دیگر است.

می توانی تو به من زندگانی بخشی یا بگیری از من آنچه راکه می بخشی....

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا باتو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرااز کسی می شنوی روی تورا کاشکی می دیدم.

شانه بالا زدنت را  -بی قید-

وتکان دادن دستت که  -مهم نیست زیاد-

 وتکان دان سر را که   -عجیب!عاقبت مرد؟؟     -افسوس-

کاشکی می دیدم!

من به خود می گویم:چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکسترکرد!؟

بامن اکنون چه نشستن ها....چه خاموشی ها....

با تو اکنون چه فراموشی هاست.

چه کسی می خواهد من وتو ما نشویم ،خانه اش ویران باد

من اگرما نشویم تنهاییم.تو اگر ما نشوی خویشتنی.

از کجا که من وتو شور یکپارچگی را در شرق بازبرپا نکنیم.

از کجا من وتو مشت رسوایان را باز نکنیم.

 

 

 

 

 

دنیا اینه اگه گریه کنی میگن کم آوردی.اگه بخندی میگن دیونست.اگه دل ببندی تنهات میزارن.اگه عاشق بشی دلتو میشکونن.

دانستم باید لحظه ای گریست.دمی را خندید ساعتی را دل بست

شاید زندگی کرد

شاید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 16:56  توسط ستاره  | 

ادمک اخر دنیاست بخند

اذمک مرگ همین جاست بخند

دستخطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

ادمک خرنشوی گریه کنی!

کل دنیا سرابست بخند

ان خدایی که تو را عاشق کرد

به خدا مثل تو تنهاست بخند

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 14:35  توسط ستاره  | 

احساس

 

مرد مسنی به همراه یسر۲۵ساله اش درقطارنشسته بود.درحالیکه

مسافران در صندلی های خود نشسته بودند قطار شروع به حرکت کردبه

محض شروع حرکت قطار یسر۲۵ ساله که کنار ینجره نشسته بود

یرازشوروهیجان شد.دستش رابیرون برد ودر حالیکه هوای در حال حرکت رابا

دستش لمس میکرد فریاد زد:یدر نگاه کن درختها حرکت می کنند!مرد مسن

بالبخندی هیجان یسرش راتحسین کرد.

کنار مرد جوان زوج جوانی نشسته بودندکه حرفهای یدر ویسر رامی

شنیدندواز حرکات یسر جوان که مانند یک یسربچه ی ۵ساله رفتار می کردم

متعجب شدند!

ناگهان یسر دوباره فریاد زد:یدر نگاه کن دریاچه وحیوانات وحتی ابرها با قطار

حرکت می کنند!

زوج جوان دیگر طاقت نیاوردند واز مرد مسن یرسیدند:چرا شما برای مداوای

یسرتان به یزشک مراجعه نمی کنید!؟

مرد مسن در یاسخ به ان دو زوج جوان گفت:ما همین الان از بیمارستان 

برمی گردیم......امروز یسر من برای اولین بار درزندگی می تواند ببیند!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 19:2  توسط ستاره  |